در همین سفری که ما به امریکای لاتین رفته بودیم یک ملاقات با فیدل کاسترو داشتیم. ایشان صحبت کرد و معمولاً صحبت‌شان طولانی است. در موضوعات گوناگون، نوبت من شد، گفتم خیلی از ملاقات شما خوشحال هستیم ولی نمی‌خواهم صحبتی بکنم؛ دو سؤال. سوال اول، به نظر شما نظم جایگزین نظم موجود چیست؟ بالاخره نظام سرمایه‌داری در سرازیری است، دست و پا می‌زند، ولی دیگر تمام شده است، فلسفۀ وجودی‌اش زیر سؤال است. دیگر اصلاً جاذبه‌اش از دست رفته است، زایل شده و مفید بودنش برای جامعۀ بشری تمام شده است. اگر فوایدی در زمانی داشته است و یا در مقطعی فوایدش بر ضررهایش می‌چربیده الان دیگر این طوری نیست، الان یکپارچه ضرر است و منطق‌شان منطق اسلحه شده است و هر جا کم می‌آورند تفنگ می‌کشند و غیر از این چیزی نبود. اینها رفتنی هستند.

چه چیزی باید به جایش بیاید؟ یک موقع نخواهیم تجربه‌های شکست خوردۀ قبلی را بیاریم ما باید اندیشه، تئوری و منطقی را داشته باشیم و معرفی کنیم. بگوییم این جایگزین است. به نظر شما چه چیزی هست؟ گفتم شما بنویس من هم برای شما می‌نویسم، با هم مکاتبه کنیم.

نکتۀ دومی که من به ایشان گفتم، گفتم این جمعی که داخل اتاق نشستیم – چون همه رنگی سفید، سرخ، سیاه آنجا نشسته بودند- اگر رنگ‌ها، نژادها، جغرافیا، اسم‌ها، قیافه‌ها و اخلاق‌ها را هم بردارید، آخرش چه چیزی می‌ماند؟ آخر حقیقت انسان‌ها چیست؟ آیا مشترک است؟ ویژگی‌ها و مطالبه‌اش چیست؟ از کجا آمده و به کجا می‌خواهد برود؟ صرف نظر از نژاد و قیافه و رنگ و … ما باید برای حقیقت انسان چه کار کنیم؟ او باید به کجا برود و به کجا وصل بشود؟ چه چیزی او را آرام می‌کند و به سعادت می‌رساند؟ گفتم شما بنویس من هم می‌نویسم با هم مکاتبه کنیم، بالاخره یک کار فکری را با هم شروع کنیم.

۲۶دی۹۰

CUBA-IRAN-AHMADINEJAD-CASTRO