جمعی از دانشجویان و فعالین تشکل های دانشجویی دانشگاه های سراسر کشور ۲۰ آبان ماه ۱۳۹۵ با دکتر محمود احمدی نژاد در محمودیه دیدار کردند.

دیدار دانشجویان (15)

متن سخنان دکتر احمدی نژاد در این جلسه به شرح ذیل می باشد:

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر واجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه

از مطالبی که عزیزان مطرح کردند خیلی بهره بردیم. بحث های خیلی خوبی بود. حالا ان شاالله مکتوبش را هم بدهند که بیشتر استفاده کنیم. نمی دانم احساس من درست است که یک کمی خسته شده اید یا نه؟ درست نیست؟ می شود یک بار بلند شوید و دوباره بنشینید؟ یک صلواتی عنایت بفرمایید.

من هم می خواهم دو سه نکته خدمتتان عرض کنم. نکته اول درباره ضرورتِ تبیین است. زیاد شنیدید ولی به نظرم هر روز باید یادآوری کنیم. جنجال های سیاسی، اجتماعی و فضاهایی که معمولا ایجاد می شود ما را غافل می کند. بحثِ تبیین فقط برای دیگران نیست که ما تصور کنیم دیگرانی هستند که نمی دانند انقلاب کجا می رود تا برایشان تبیین کنیم. بحثِ تبیین، اول برای خودمان است. اینکه بگوییم تبیین یعنی چه؟ در دو سه کلمه بخواهیم بگوییم؛ تبیین یعنی اینکه دائما یادآوری کنیم کجا می خواستیم برویم و کجا باید برویم. اگر این فراموش شود یا در آن تغییراتی ایجاد شود، همه چیز عوض می شود. کجا باید برویم و کجا قرار است برویم؟ حالا این را نه صرفا روی انقلاب اسلامی چون انقلاب اسلامی همان انقلاب تحولی جهانیست. جامعه انسانی کجا قرار بوده برود؛ من کجا قرار است بروم؟ این نکته ی کلیدیست. چون برنامه ریزی، جهت گیری، موضع گیری، خط بندی، جبهه بندی و همه اینها بر می گردد به این که کجا می خواهیم برویم. مقصد عوض شود، همه چیز عوض می شود. من معتقدم مقصد از همه این هیاهوهای عالم، انسان است. خیلی وقت ها ما از مسائل اجتماعی شروع می کنیم و بالاخره ته آن به انسان می رسیم. اما به نظرم همواره باید از انسان شروع کنیم. نقطه شروع خود انسان است. اصلا همه چیز از انسان است. مربوط به انسان است. خارج از انسان چیزی وجود ندارد. نه اینکه وجود ندارد. به لحاظ انسانی، اجتماعی و آرمانی وجود ندارد.

دنبالِ چه هستیم؟ من می خواهم همه آرمان ها را در دو کلمه خلاصه کنم. اگر بخواهیم هر چه در ذهنتان به عنوان آرمان های الهی، انسانی و حق طلبانه را خلاصه کنیم، می شود انسانِ جهانی و جهانِ انسانی. دنبال چه هستیم؟ دنبال این هستیم انسان ها جهانی بشوند. انسانِ جهانی یعنی چه؟ یعنی از تمامِ قید های محدود کننده حقیقت و فطرت انسان آزاد بشود. بیاید بیرون و بشود فطرت الهی خودش. اگر همه انسان ها فطرت الهی خودشان بشوند. جهان چگونه می شود؟ یک جهان انسانی می شود. اصلا اگر انسان ها به فطرتِ خودشان برنگردند جایی برای اجرای عدالت هست؟ جایی برای عزت هست؟ از آن طرف ببینید. اصلا تمام مشکلات بشریت در طول تاریخ، دور افتادن از فطرت خودش است. هرچه از فطرت الهی خودش فاصله بگیرد در ظلمات، تاریکی ها، خودخواهی ها، خود برتربینی ها و قیدها فرو می رود و محدود می شود. کوچک و اسیر می شود. بعد این آدم ها بخواهند با هم تعامل کنند استکبار می شود. ظلم می شود. خود برتربینی و فقر می شود. فاصله ی طبقاتی و جنگ می شود. همه مقصد و هدف این است که انسان ها بروند روی فطرت خودشان بایستند. با دیگران به وسیله فطرت الهی خودشان تعامل کنند. بشوند همان که خدا خلق کرد. هر چه اضافه شود به آن ها کنار برود. حالا نژاد، رنگ، قبیله، مو، هیکل و حتی تمایلات لحظه ای و سلائق، باند، گروه، جبهه، دسته و… این ها همه کنار بروند.

انسانِ جهانی انسان فطریست. انسانیست که بر اساس نهاد حقیقیِ الهیِ خودش تنفس می کند. آزادِ آزاد است. جهان انسانی یعنی جهانی که عدالت، توحید، برادری، عشق و عزت باشد. ناامنی، تجاوز و استکبار نباشد. چه زمانی محقق می شود که انسان ها جهانی بشوند؟ حالا شما بجای کلمه جهانی هرچه می خواهید بگذارید بگویید الهی بشوند. محتوایش را ببینید. اسم گذاری اش خیلی مهم نیست.

انسانِ فطری با همه انسان ها یک حقیقت می شود. دوتا نمی شود. یک مثال برایتان بزنم. در زمان امیرالمومنین (علیه السلام) در لب مرز که همیشه امنیت کمتر و سیطره حاکمیت در آن جا ضعیف تر است عده ای از کشور همسایه یا بلاد همسایه آمده اند از پای یک دختری خلخالی را کندند و بردند. حضرت علی (علیه السلام) می گوید اگر مردی این را بشنود و از غصه دق کند نباید ملامتش کرد. آن مردی که مدِ نظر اوست چه کسی و چه انسانی است؟ چرا پس آن همه مومن دق نکردند؟

عزیزان من! انسانی که فطری می شود با همه انسان ها یکی می شود. یک حقیقت است. فطرت الهی یکی بیشتر نیست و صد تا نیست. وقتی یکی شد، می شود شعر سعدی:

بنی آدم اعضای یک پیکرند/ که در آفرینش ز یک گوهرند/ چو عضوی به در آورد روزگار/ دگر عضوها را نماند قرار

یعنی واقعا آن ظلم که آن جا می شود، این در اینجا دردش می آید. درد را حس می کند. یعنی هر چقدر از انسانِ فطری دور می شویم این جدایی اتفاق می افتد. دوری، انحصار و قید و بند اتفاق می افتد. احساسات، خواسته ها، مطالبات و فهم از محیط عوض می شود. انسان الهی رشد یافته فطرت در هر کجای عالم غصه ایجاد می شود.او غصه می خورد. خیلی وقت ها لازم نیست به او خبر بدهند. حس مادری را دیدید تا بحال؟ من زیاد دیدم. مادری است که مثلا فرزندش در یک نقطه دور است. تلفنی نیست. ارتباطی ندارد که خبر دهد که مادر، من تب کردم. مادرش بشنود و غصه بخورد. بدونِ اطلاع او تب کرده و مادرش اینجا مشوش است. می گوید دلشوره دارم. بچه ام یک چیزی شده است. این ارتباط کابل، کانال و … ندارد! ارتباط بی سیم و باسیم و اینترنت و… وجود ندارد. ارتباط انسانی است. این زمانی ایجاد می شود که انسان ها از درون خودشان بیرون بیایند. اگر اینطور شد، جهان انسانی برپا می شود. به نسبتی که انسان ها بر اساس فطرت خودشان تعامل می کنند جهانِ انسانی می شود. جهان اصلاح می شود. اصلا فلسفه غیبت همین است. انسان ها باید رشد کنند و به جایی برسند که بخواهند. اصلا به جایی برسند که بدون آن آرمانی محقق نمی شود. کاری جلو نمی رود. رشدی اتفاق نمی افتد. انقلاب انسانی! بنظرم پیام انقلاب ما برای جهان همین دو کلمه است: ای دنیا ما آمده ایم انسان جهانی و جهان انسانی بسازیم.

بگذارید در پرانتز جمله ای بگویم که در صحبت بچه ها هم بود. ما هرکاری در جمهوری اسلامی انجام می دهیم ابعاد جهانی دارد. هرکاری هر انسانی انجام می دهد آثار جهانی دارد. ما باید مراقب باشیم هر موضعی می گیریم، هر تعریفی می کنیم، هر برنامه ای برای اداره ی کشور تنظیم می کنیم باید در سطح جهان قابلیت دفاع داشته باشد. بشود با استدلال از آن دفاع کرد. اینکه خیال کنیم آقا ما چکار داریم به دنیا، این جا را می بندیم او چشمش کور برود بفهمد! اصلا این طور نیست! هیچ پیامبری این کار را نکرده است که آقا من این کار را می کنم تو برو بفهم! نه! هرکاری که می کنم باید با استدلال برای تمام عقل های جهان قابل پذیرش باشد. ادبیاتی که در انقلاب تولید می کنیم باید بتوانیم در تمام دنیا عرضه کنیم. ما که انقلاب طایفه ای یا جغرافیایی نکردیم. حتی انقلاب دینی به معنای تقابل با بقیه بشیریت نکردیم. انقلاب انسانی است. انقلاب اسلامی یعنی انقلاب انسانی. پس همه جای دنیا باید قابلیت عرضه و دفاع داشته باشد. شما می توانید این واژه انسان جهانی – جهان انسانی را بین بودایی ها هم مطرح کنید. بگوییم خیلی بزرگیم، می خواهیم جهانی بشویم. گروهی، طایفه ای، جغرافیایی و محلی نشویم. انسان فطری یعنی انسان جهانی. یعنی با همه جهان پیوستگی حس کنیم.

حالا چطوری می شود؟ راه های گوناگون هست. من دو سه تا را اشاره می کنم. شما بهتر از من بلد هستید. اول تنظیمِ رابطه با خداست. همه چیز به تبعِ این است. اگر در رفتار کسی اخلال، زیکزاک و تناقض می بینید همه اش ناشی از تنظیمِ نامناسبِ رابطه با خداست. یادمان هست امامِ راحل انقدر تکرار کرده بود که در ذهن ها اینطور نشست که ایشان در تمام سخنرانی ها این را گفته که باید رابطه را با خدا تنظیم کنیم. باید اینطور تنظیم کنیم. اصل آنجاست. هر آرمان، زیبایی، حقیقتی و مطلوبی که دنبالش هستی در اینجا پیدا می شود. آقا می خواهم آزاد بشوم! آزادی چگونه حاصل می شود؟ آزادی جز پیوستگی با خدا نیست. به هر چیز دیگری پیوسته بشویم محدود می شویم. فقط یک راه برای آزادی است. رابطه با خداست. یک راه برای عدالت است، رابطه با خداست. یک دریچه برای فهمِ درستِ حقایق عالم است آن هم دریچه ارتباط با خداست. یعنی باید بروی از منظرِخدا به عالم نگاه کنی تا آن را بفهمی. از هر دریچه ای نگاه کنی ناقص است. دریافت هایت هم ناقص است. وقتی دریافت ناقص شد، نتیجه گیری ها هم ناقص است.

برخی اوقات آدم غصه می خورد از این جهت که آن حقایقی که در انقلاب، مکتب، اندیشه، پیامبر و اندیشه اهل بیت هست؛ چرا داخل صندوق خانه می گذاریم. شما می دانید همه این مکاتب و جهت گیری ها همه منبعث از انسان و رابطه اش با خدا بلااستثناء است. روی این موارد اصلا کار نمی کنیم. برخی به نظرم خوف دارند که اگر عظمت انسان معلوم بشود پس ما چه کاره ایم؟

یکی از واژه های مظلوم، آزادی است. بسترِ آن آزادی ای که پیامبر ما و خدا برای انسان می خواهد قابل مقایسه با هیچ آزادی ای که امروز دیگران عرضه می کنند نیست. یک طوری بحث می کنیم که انگار ارتباط با خدا، محدود کننده است. فشاریست که بالاخره باید این را تحمل کنیم. هرکس این را تحمل کرد، بهشت می رود. همه چیز فشار است الا رابطه با خدا. رابطه با خدا عین آزادی است. شما به هرچیزی در عالم تکیه کنید محدود است. محدود فشار می آورد و الا تکیه به بی نهایت عین آزادی است. پیوستگی با بی نهایت عین آزادی است. خداوند می گوید خودت باید بیایی و انتخاب کنی. بیا! آزادی کی اتفاق می افتد؟ در عبودیت. عبودیت عین آزادیست، آزادی عین عبودیت است. دو روی یک سکه است. منتها وقتی ما می خواهیم عرضه کنیم مانند آن داستان است که شنیدید. یکی را می خواست مسلمان کند گفت خب صبح ساعت چهار می آیم دنبالت برویم. اول نماز صبح را می خوانیم و تعقیبات و… می شود ظهر. حالا ظهر هم هستیم تا عصر نماز را می خوانیم. حالا غروب شد دیگر چرا برویم خانه؟ مغرب و دوباره…! یک فشارِ سنگین روحی!

الان متاسفانه چون حقیقت آزادی و عبودیت را معرفی نمی کنیم، در رابطه ی انسان با خداوند منفعل شدیم. آدم های قداره بند بین المللی باید بیایند و به ما بگویند آقا چرا آزادی نمی دهید و بعد ما می گوییم ببخشید حالا اشکالاتی هست برطرف می کنیم توروخدا عصبانی نشو! بعد برخی هم ذوق زده بشوند. بعد در اداره مردم دچار بن بست بشویم. باید تعریف کنیم که انسان ها خیلی بزرگند. با عظمت و کرامت هستند. البته آزادی خدا برای انسان در عبودیت خدا بدست می آید. اصلا رابطه با خدا یعنی رابطه با امام. چون به ذات که ما راه یابی نداریم. دسترسی نداریم. با تجلیات و آیات کار داریم. و تجلی اعظم خدا، امام است. مجرای فیض است. هرچه خوبی بخواهد به بشر و عالم برسد واسطه اش امام است که حالا این را نمی خواهیم وارد بشویم. ارتباط با خدا، این را باید تنظیم کنیم.

خدا در کل قرآن یک موعظه کرده است:” قُل إنَّمَا أعِظُکُم بِوَاحِدَهٍ ان تَقُومُوا للَّهِ…” این را درستش کن. هرچه اخلال و اختلال می بینید سرچشمه اش در این جاست. خیلی وقت ها می خواهیم انعکاس بیرونی یعنی تبعات را درست کنیم. خیلی ها دنبال همین هستند. می روند با تبعات می جنگند. می رویم با کارهای دمِ دستی خودمان و یک عده مثل خودمان را خوشحال می کنیم.

مسئله بعدی عشقِ به انسان هاست. عشق به انسان ها در واقع همان عشق به خداست. باید مردم را دوست داشته باشیم. دیگران را دوست داشته باشیم. خلق خدا را دوست داشته باشیم. اگر دوست نداشته باشیم، بدانیم فطری نیستیم. ارتباطمان با خدا دچار اشکال شده است. چقدر مدعیان هستند که ما عارف و عاشق هستیم و ذوب در خدا هستیم. اما هفتاد سال عمر می کنند نمی دانند دو سه تا خانه آن طرف ترشان ظلمی اتفاق افتاد. غم و غصه ای هست. عده ای له شدند. نابود شدند. اصلا کاری با آن ها ندارد. طرف هشتاد بار می رود زیارت امام حسین علیه السلام و می آید اما هیچ حسی نسبت به ظلم ندارد. بیشتر شبیه شوخیست. شوخی نیست؟

آقا زندگی ام وقف خداست! وقف خداست؟ باید وقف مردم باشد. باید مهر خلقِ خدا در دلت باشد. برخی اوقات خدا پیامبران اولوالعزم را مورد خطاب قرار می دهد که از این مرز کمی می رفتی آن طرف تر دودمانت بباد می رفت. بی توجهی کردی به خلقِ من؟ پیامبر ما وجودش مالامال از مهر به مردم بود. اسم خودمان را می گذاریم حزب اللهی یا انقلابی اما اسم گذاری که مهم نیست. دنیا مالامال از اسم های خوب است. همه برای خودشان اسم های خوب و زیبا انتخاب می کنند. کم اتفاق می افتد اسم الاغ و فیل و… روی خودشان بگذارند. آنها زیادی صداقت دارند! آدم ها اسم های خوب و تابلوهای زیبا انتخاب می کنند. می خواهد یک مملکت را نابود کند اسمش را می گذارد دروازه تمدن بزرگ اما نمی گوید می خواهم نابود کنم.

آقا! من عاشق خدایم. بعد یک قیافه ای هم درست می کند برای خودش بیا و تماشا کن. خدا سنجش را دست خودمان داده است. ببین در دلت چقدر به خلق خدا محبت داری، همانقدر به خدا محبت داری. همان قدر هم خدا به تو دارد یعنی همان قدر از محبت خدا را جذب کردی. اگر دیدی محبتی نیست بدان رابطه ات با بالا قیچی شده است ولو هر سال بروی حج تمتع و ده بار هم در سال بروی عمره و پنجاه بار هم بروی جاهای دیگر.

مسئله بعدی خدمت به مردم است. چیزهایی که به نظر ساده است. ولی اصلا راه جز این نیست. اگر کسی رابطه اش با خدا تنظیم و عاشق مردم شد زندگی اش جز خدمت به مردم نیست. البته خدمت گوناگون است. چه چیزی قشنگ تر از اینکه یک نفر زندگی کند و تمام عمرش برای دیگران باشد. قشنگ تر از این می شود؟ کامل تر از این می شود؟ زیباتر از این می شود؟ حالا ببینید یک جامعه جهانی درست شده که همه برای دیگران کار می کنند. چقدر قشنگ می شود. چقدر زیبا می شود. آقا خدمت می کنیم خب لازمه خدمت این است که برویم روی آن صندلی بنشینیم دیگر. بعد یواش یواش خودِ آن صندلی شد اصل! هدف! و جنگ ها راه می افتد و توجیه می شود. آخر یک انسان چقدر باید کوچک شده باشد که سرِ قدرت دعوا کند؟ خیلی کوچک شده است. رابطه اش قطع شده است. اصلا محبتی در دلش نیست. از فطرت خودش دور شده است. چیزی دیگر در وجودش نیست. حیوانات هم سر همین باهم دعوا می کنند. سرِ تصاحب، تملک، خوردن یک تکه لاشه و… ما خیال می کنیم جنگِ قدرت آدم ها خیلی محتوا و کیفیتش بالاتر از آن است که سر لاشه یک حیوان با هم می جنگند. به خدا بدتر از آن است.  متعفن تر است. منتها آدم باید کمی شامه اش را قوی تر کند تا آن بوی تعفن را حس کند. پنجاه ساعت سخنرانی می کند همه اش قدرت است. همه اش نفس است تازه آن جایی هم که می گوید مردم دارد خودش را نمایش می دهد. همین الان می بینید چه خبر است! اصلا ادبیات درست می کنند. رشته های درسی درست می کنند. توجیهات درست می کنند. برای روش های مبارزه صغری کبری می چینند. ای قدرت! چطوری سر مردم را شیره بمالی، ذهن ها را تسخیر بکنی، آرا را جلب بکنی، فریب کاری کنی و … اصلا سقوط از این بالاتر می شود؟ بعد ما بعد از سی و هفت سال از انقلاب همین ها را بگذاریم جلویمان و کاسه داغ تر از آش هم بشویم. اعتلا نیست این! سقوط است. دور شدن از اصل است.

خلاصه کنم عرضم را. عزیزان من؛ هر روز و هر لحظه باید یادآوری کنیم چه هستیم. کجا باید برویم. آدمی که خودش گم شده باشد نمی تواند دیگران را راهنمایی کند. یک مثال زدم آن هفته. گم شدن دو نوع است. یک موقع مقصد را بلدید. آدرس دستت نیست. بالاخره می پرسی می روی. یک موقع نمی دانید کجا می خواهید بروید! این خیلی بد است. گم شدنِ عظماست. اصلا نمیداند کجاست! باید هر لحظه به خودمان یادآوری کنیم. ذکر است دیگر. اصلا پیامبران برای همین آمدند. آقا، خانم حواست باشد. تو آن جا باید بروی. این نیستی. حواست باشد!

قرار است به انسان جهانی و جهان انسانی برسیم. قرار نیست به خودمان برسیم. خودمان را ارضا کنیم. جیبمان را پر کنیم. طایفه مان را ارضا کنیم و بنظرم راهش همین است که رابطه مان را با خدا تنظیم کنیم. محبت مردم را در دلمان زیاد کنیم و خدمت کنیم. هر چقدر که از دستمان بر می آید. روایات زیادی داریم که باز کردنِ گره از کار یک نفر، ثوابش تا هفتاد هزار مثلا حجِ مقبول است. خب حج چکار می کند؟ حج قرار است اعتلای روحی در ما ایجاد کند. ما را به کمال برساند. و الا آن حجی که همانی که رفتیم و همان هم برگشتیم چه حجی است؟ چه نمازی است؟

راهش هم همان است که عرض کردم و به شما بگویم تمرکز شیطان بر همین است. همین را یک کمی آن طرف می اندازد. یک کمی بیافتد آن طرف، دیگر به یک جایِ دیگر می رسیم. اصلا دین نیامده کینه درست کند. آمده است کینه را بردارد. دین نیامده مرزبندی درست کند. آمده است مرزها را بردارد. می گوید همه بیایید. برای همه انسان هاست. برای یک طایفه ای نیست. دین نیامده ابزار سلطه بشود. آمده همه انسان ها را نجات دهد. یک ذره که می افتیم آن طرف تر تعریف ها همه عوض می شود. همه چیز عوض می شود.

ان شاالله همه باید دست به دست هم بدهیم تبیین کنیم. یک مثال هم بزنم که دیگر الان اذان شد. یک دقیقه دیگر مانده است. بالاخره مسائل اجتماعی هست. همه حساسیم دیگر. هرکس هم یک وظیفه ای دارد. اما نوعِ برخورد با مسائل اجتماعی متفاوت است. یک موقع افرادی هستند با تبعاتش کار دارند اما باید ریشه را حل کرد. باید وقت بگذاریم ریشه را حل کنیم یا به تعبیری دیگر اتوبوسی است که همه در آن نشستند. درباره همه چیز بحث می کنند. گیربکس، جنسش، فرمون، ترمز، صندلی و… برخی آدم ها هم دارند دعوا می کنند روی کدام صندلی بنشینند. اما کسی فکر نمی کند اتوبوس دارد کجا می رود. تبیین یعنی داریم تلنگر می زنیم این اتوبوس کجا می رود و اصلا کجا باید برود؟ هزار سال بنشینید در اتوبوس دعوا کنید سر صندلی! مقصد مهم است. حالا این صندلی یا آن… مقصد را غافل شدیم. همین طوری دارد می رود. اصلا فرمان دست کیست؟ کسی حساس نیست. بابا سه تا پیچ پایین تر دره است. ترمز هم بریده است. برخی که اصلا کف می زنند آقا گاز بده! آقا دارد می رود داخل دره!

تبیین یعنی ببینیم در این عالم کجا قرار گرفتیم. در این فرایندی که در عالم دارد طی می شود کجا هستیم و چه کار باید بکنیم؟ به خصوص دانشجویان عزیز ما، جوان ها، که فرصت و انرژی دارید. وقت بگذارید. هرچقدر که می توانید. تبیین کنیم که بگوییم این کار زیربناییست. هر اتفاق مثبتی که بخواهد بیافتد. روی بستری درست از فهم از حقایق می افتد. ان شاالله موفق باشید.

صلوات بر محمد و آل محمد.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.