خاطره ارسالی مخاطبین _ مرضیه گلزاده

من اون موقع حدودا نه سالم بود. خونه ای هم که زندگی می کردیم اطراف و کوچه اش خاکی بود. سرویس مدرسه ام هروقت می خواست من رو برسونه غر می زد و می گفت: پس کی آسفالت می کنن اینجارو…

بعد از مدتی یکی از روزها  گفتن احمدی نژاد اومده و همه دارن نامه هاشون رو میدن. منم به سرم زد نامه ای بنویسم و درخواست کنم که کوچه رو آسفالت کنند. یک شب که رفته بودم خونه ی مامان بزرگم، دیدم که مردم داخل کوچه دارند نامه هاشون رو میدن و من هم نامه ام رو به آقایی که نامه ها رو جمع می کرد تحویل دادم.

بعد از یه مدت زن همسایه مون زنگ زد و گفت: برای مرضیه نامه آوردن! همه تعجب کرده بودند!

815903946_25154

اومدم نامه رو باز کنم زن همسایه کله اش رو انداخته بود داخل نامه که من یهو داد زدم مثلا نامه ی منه ها! بعد گفت ای وای ببخشید ولی باز سرش تو نامه من می جنبید.

تا نامه رو باز کردم بالای نامه اون جمله سرکار خانم مرضیه گلزاده رو دیدم کلی ذوق مرگ شدم و کیف کردم. با همون خوشحالی با نامه رو مبل های خونه می پریدم، همه خانواده هم خوشحال بودند.

بابام هم رفت چند تا از روی نامه فتوکپی زد و یه فتوکپیش رو به تابلوی آپارتمان نصب کرد تا همه ببینند.

داخل نامه نوشته بود سرکار خانم مرضیه گلزاده! درخواستتون سریع انجام می شود و بعد یه مدت دیدم کارگرا اومدن تا کوچه رو آسفالت کنند. منم که حسابق ذوق کرده بودم می رفتم به دختر همسایه می گفتم من باعث شدم اینجارو آسفالت کنند پس باید اسم اینجارو بزارند مرضیه آباد…

مرضیه گلزاده _ پاییز ۱۳۸۶